۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

ناگهان چقدر زود دیر میشود.......

یادته؟ تقریبا داشتیم به هم میرسیدیم. من که خیلی خوشحال بودم. یه  حس عجیب و غریب هم داشتم که اونم گذاشتم پای رسیدن به تو..............! یادمه رفتم تفالی زدم به دیوان حافظ. گفتم حافظا هوامو داشته باش و دیوانشو باز کردم! عجب غزلی بود . کام من شیرین بود شیرین ترم شد! انقدر اون غزل زیبا بود که علی رغم طولانی بودنش واست مسیجش کردم. دلم میخواست صداتو بشنوم. بهانه ی خوبی بود واسه تل زدن ولی گفتم بنویسم تا بماند. نمیدونم مونده یا نه؟! هی خیال باطل......... مگه من موندم که خاطراتم بمونه؟ از همون اولش به فاصله ها عادت کرده بودیم. همیشه انقدر دور بودی که وقتی دور شدی متوجه نشدم! نمیدونستم تو دلت انقدر جا باز کردم که واسه پر کردنش انقدرزود اقدام کنی. واقعا دست مریزاد. طبق معمول شگفت زدم کردی! همیشه دوست داشتی سوپرایزم کنی. ایندفعه ولی نبودی که تو هضمش کمکم کنی................! نمیدونم من توهم زده بودم یا ...........! نمیدونم! واقعا نمیدونم. این کلمه شده رفیقم. وقتی در مورد تو که انقدر میدونم هیچی نمیدونم پس واقعا نمیدونم! اصلا دارم چی میگم؟ کلمه ها هم ازم فرار میکنن. عجب قدرتی داره این فراموشی! این بار هم بهتر از من عمل کردی. توانت تو فراموش کردنم از من بهتر بود. شایدم بخاطر اینه که تو رفتی و من موندم! من موندم تا شاید بیای. بازم خیال..............! بازم توهم.......! باز...... باز...........! خدایا مددی.............!

هیچ نظری موجود نیست: