۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

و....!


و آی ای عشق ادرکنی...!

۱ نظر:

هادی گفت...

یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد/
بغضی نفس و گلوی او را آزرد/
می خواست که عشق را نمایان نکند/
اشک آمد و باز آبرویش را برد/
............!!