۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

بار سفرت بربند!

وقتی آماده کردن وسایل یک مسافرت دنیایی انقدر سخته...!
به خودم میگم وای به حال سفر آخرتمون...
یعضی وقتا سفر آخرتمون با یکی از همین سفرهای دنیایی یکی میشه و...!
شاید منم....

دلم گرفته

انگار امشب آسمونم مثل من دلش گرفته!
انگار آسمون میخواد همراهیم کنه...! دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم. تا شاید آروم....!
نمیدونم چی میشه.
این چند روز هر بار قرآن و باز کردم بهم گفتی صبر کن. صبر...!
فالصبر ان وعد الله حق
همیشه گفتم که آدم بی صبر و تحملیم....!
میگن وقتی باروون میاد درهای رحمت اللهی بازه. از اون ورم میگن وقتی آدم دلش میشکنه دعاهاش بی جواب نمیمونه!
یه رابطه و معادله ای وجود داره. حتما آسمون دلش شکسته و گریه و حاجت و اجابت....!
کلمه ها  فرار میکنن ِ قلمم خشک و ِ دستانم دیگه رمقی نداره....
.....................
.........
یا رب مددی!

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

دوست

a friend in need a friend indeed
دوست آن باشد که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و در ماندگی

قصه تلخ عادت

دیشب به دلیل وجود مهمان عزیز تر از جانی و تعارفات معمول. مخصوصا نوع شیرازیش ( تعارفات آب حمومی ) بنده حقیر اطاقمو به مهمان سو گلیم تعارف زده و با اصرار های از دل و جان مادرم ِ از سوی ایشان مقبول افتاد. و بنده بی خبر ِ وقتی که تمام فیلم ها و سریال های مرسوم را تماشا کرده و به بیرون آمدم دیدم از آن اطاق و تخت نازنین فقط یه بالشت نصیب بنده شده که اونم با حالتی نزار از اطاقم بیرون افتاده بود.
خلاصه ِ داستان کوتاه کنم! بنده به دلیل عزیمت از آن نازنین مکان مانوس به خواب شیرین نمیرفتم. چشمتان روز بد نبیند. بیداری بود و بیداری تا پاسی از شب. از همه مهمتر لپ تاپ عزیز و یار ساعات تنهایی من نیز در آن اطاق بود.
بهتر است دیگر من نگوییم که تا صبح چه به بنده حقیر گذشت.
اینم قصه تلخ عادت..........!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

حسرت

به خودم میگم چرا همیشه در حسرت نداشته ها هستم. چرا وقتی نیست واسه اومدنش و داشتنش انقدر تلاش و تلاش....
اما وقتی اومد و تو دستام گرفتمش دیگه همه زیباییش و از دست میده واسم. همه ی اون ذوق و شوق تموم میشه. تموم!
اطرافیانمون هم همین جوری هستند. تا وقتی نزدیکمون هستند چشم دیدن همیدیگرو نداریم(بعضی وقتا)
اما امان از روزی که یکی از همین افراد دار فانی را وداع بگویند و بروند..........!
واقعا لحظه ی وحشتناکیه. مخصوصا وقتی به لحظه هایی فکر میکنی که میتونستی بهتررفتار کنی و نکردی. اون موقع زمان افسوس است و صد افسوس
اون موقع هست که قدرت خدا ِ همه بدی هاش از یادمون میره و فقط محبتاش تو یادمون میمونه.
این تجربه رو در مورد عزیزانی که هستند ولی یه جورایی نیستند هم صدق میکنه. کسایی که الان با اینکه هستند و نزدیکند. چه دور شدن
کسایی که قسم ها خوردند و خوردیم واسه موندن. اما...........! خوب که قضا و قدر هستند که بار کوتاهی های ما رو به دوش بکشن
و اون موقع است که به این جمله پناه میبریم که قسمت نبود.
جدا ِ قسمت نبود یا کوتاهی از ما بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بزرگی می گفت:...

بزرگی میگفت: اگه نخواییم به گناه آلوده بشیم. 5 تا کار که انجام بدیم خیلی کمک میکنه.
1.پر کردن وقت : اینکه وقتمونو به صورتی پر کنیم. کتاب خوندن. به نظر من حتی اگه شده بار ها و بارها اطاقمونو مرتب کنیم. این یکیو من خیلی قبول دارم. واقعا بیکاری منشا همه گناه هاست به نظرم!
2.ورزش: میگن روزی یکی دوساعت. اگه بشه که عالیه. نشد در هفته انجامش بدیم.
3.روزه: اینم در هفته روزای دوشنبه و پنج شنبه که خیلی سفارش شده.
4.انس با قرآن.
5. پناه بردن به خدا. و گفتن ذکر اعوذبالله من الشیطان الرجیم
بقیه مواردم دیگه جایی واسه حرف نداره. اثرش واسه ههمون روشنه.
همیشه این دعا رو واسه خودم و همه بنده ها میکنم:
خدایا لحظه ای ما رو به حال خودمون وا مگذار...............!
الهی آمین...!

خوشبختی....

بعضی وقت ها انقدر دلت کوچیک میشه و میگیره که جای کوچکترین و ساده ترین حرف ها هم توش نمیشه.
از من ناراحت نشو. تازگیا ترک های دلم بیشتر شده. با یه تلنگرم میشکنه. این طور موقع هاست که باید هی تکرار کنی و زیر لب بگی:
خوشبختی نامه ای نیست که روزی نامه رسانی در خانه ات را بزند و او را به دست های منتظر تو هدیه دهد.
خوشبختی خمیر عروسکیست که با دست های تو ساخته میشود. به همین سادگی...
به خدا به همین سادگی..............

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

کوه و باران

تا حالا 2-3 باری تو کوه بارون گیر شدم. همه میدویدن. منم با بقیه میدویدم. هر چند نمیدونستم چرا! من که خیس شده بودم. دیگه فرقی نمیکرد! ولی خداییش رعد و برقاش وحشتناک بود. اون موقع بود که با تمام وجودم جیغ میزدم. به که چه لذتی داشت. یه تخلیه هیجانیه درست و حسابی بود. وقتی هم به جایگاه میرسیدیم. زیر نور. واقعا قیافه ها دیدنی بود. مخصوصا تعداد محدود آقایانی که با یه تک پوش تشریف آورده بودن. همیشه تو روزای آفتابی بهشون حسودیم میشد. ولی اون موقع....! الان که دارم مینویسم بارون داره شرشر میباره. این یعنی که برنامه کوه فردا هم ماسید. رسما و کتبا.
ایشالله همیشه بباره! کوه و کوهنوردی هم فدای سر قطره قطره اش

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

آری...!

(دستم
درهایی را باز میکند
که دلم نمی خواهد
چرا چراغی را روشن کردید؟؟؟
من پیش پایم را نمی دیدم و
خوش بودم!)
یه زمانی تا کسی بهم چیزی میگفت شعارم این بود که:
آری. آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
خود فروغ فرخ زاد هم از طرز تفکرش پشیمونه! دیگه چه برسه به من.....!

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

مهاجرت

مطلقه ی معلقه ای را از احوالات مهاجرت پرسیدند  ، بگفت هم چون شب اول قبر ماند و هرکسی را بسته به سنگینی نامه ی اعمالش حکمی دگر است. لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام را ندانی مگر از آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به خوان هفتم نرسی
اول) نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند .از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش افتاده و به جرگه ی مهاجرین پیوسته است. از مناسک  این مرحله سعی بین صفا و مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظاردر صف طویل درب سفارت و دار الترجمه و آزمون آیلتس و تافل و نوافل و ال و بل  است و این خود اول قدم است
دوم) استجابت: زمانی است که صبر مسافر به بار می نشیند و مهر ویزای بلاد خارجه بر پاسپورت وی کوبانده می شود. مهاجر در این مرحله خود را پیروز ترین مردمان جهان می داند و هم وطنانش را به چشم کور کچل هایی می بیند که در باتلاق بی فرهنگی و ترافیک و فقر فرو می روند و به خود افتخار می کند که به زیرکی و رندی از این جهنم جهیده است
سوم) عزیمت: مرحله ی گذاشتن تمام وابستگی ها از خانه و زندگی و متعلقین و متعلقات  و دوستان و اقوام است.برخی این مرحله را به مرگ تعبیر کنند.با هجوم خاطرات و دلبستگی ها  اندک اندک ترس و تردید در مهاجر فزونی می گیرد.سرانجام وی زندگی اش را در چمدانی جمع می کند و پس از گذشتن از زیر آیینه و قران به سمت ناشناخته رهسپار می شود.فرودگاه امام خمینی (صد ها هزار رحمت  بی کران بر مزار پاکش) آخرین بخش این خوان است.
چهارم)شعف: مهاجر چون در بلاد کفر فرو می آید  خود را در بهشتی می یابد سبز و تمیز  و منظم  ،مردمانش خندان و جوی های شراب روان  و لعبتکان کون لخت  نیمه عریان و مو طلایی شادان  در بیکینی از کنار وی عبور می کنند.  مردان مسلمان را  در این مرحله شعف دو برابر نسوان است و با گذر هر حوری   نیمه عریان پرچم اسلامشان  به اهتزاز در می آید  و قالباٌ هنوز عرق راه از چهره بر نگرفته بر در عرق فروشی و  نایت کلاب و بار و دیسکو و استریپ کلاب  صف می بندند تا  سیر و سلوک عرفانی خویش آغاز نمایند
پنجم) بحران هویت: مهاجر تلاش می کند هویت گذشته اش را فراموش کرده و در جامعه ی جدید ذوب شود.وی  ناگهان  از کلثوم جوراب آبادی سنگ سری اصل  تبدیل به  کاترینا ماریا سانتا کروز می شود. اگر از جماعت نسوان باشد در این مرحله   بطور حتم موههای خود را بلوند می کند  و با پوست سیاه سوخته و ابرو پاچه بزی و کله ی طلایی زهره ی هر بیننده ای را می برد. در این مرتبه از سلوک دامن های کوتاه  و بیرون انداختن ران های چاق و سلولیتی  و پوشیدن لباس های آلاپلنگی و استفاده مکرر از کلمات اوه مای گاد و اوه شیت از اوجب واجبات می باشد
ششم) قربت: در این مرحله مهاجراندک اندک  متوجه می شود که  در دیار جدید غربیه است و به احتمال قوی غریبه هم باقی خواهد ماند و خودش هم چیزی شبیه همان مردم کور کچلی است که  از انها فرار کرده است و هیچ سنخیتی با این مردم خونسرد و مامانی و قد بلند ندارد.  جلوی آینه می ایستد وناگهان می بیند که یک شرقی کوتوله و احساساتی و قانون گریز و سیاه سوخته است و با موههای طلایی اش نه تنها شبیه نیکول کیدمن نشده بلکه شبیه هویج شده است.در اینجا مهاجر ناگهان دچار نوستالژی شدید برای کشک بادمجان  و دلمه و دیزی با نان سنگک  می شود و به یاد بوی ترمه ی خانوم بزرگ و قلیون و مزه انار دون کرده و صدای کت شلواری می افتد و دیدگانش از اشک تر می شود  .
چون بدینجا رسید شیخ سکوت کرد و دهان از گفتار ببست و آفتابه اش را برداشت و به سمت مبال روانه شد. مریدان پرسیدند هفتمین مرتبت چیست؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: هفتم را  هر کس خودش می نویسد،..

حرف هرت...!؟

من از بینوایی نیم روی زرد
غم بینوایان رخم زرد کرد
وقتی قراره چیزی و بنویسی. نمیدونم چرا حتی کلمه ها هم فرار میکنن. مثل این میمونه که از یه نفر دوری و با خودت فکر میکنی اگه دیدیش فقط و فقط واسش حرف میزنی. اما وقتی میبینیش همه اون حرفایی که آماده کرده بودی میپره و میره. منم الان همین جوری شدم. همش پرید...!
حالا فقط نرگسی ها حال مرا می فهمند...
شایدم تجربه خوبی نداریم. شاید یه وقتی واسه گفتن انگیزه داشتیم و حالا هیچی!
ما زیاران چشم یاری داشتیم...
من فکر میکنم این دلیلشه. بهش میگن خراب شدن دیوار بلند آرزوهات. این که فکر کنی کسی یارته و نا یار از آب در بیاد. بازم به قول شاعر:
عاقبت همچون مترسک بازتنها میشویم
پیش زاغ و مرغکان دشت رسوا می شویم

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

بالاخره امتحانام تموم شد. تو این ایام امتحانات اتفاق های زیادی افتاد. ............ ازدواج کرد. اون رفت! اون نیومد! خلاصه دیگه اتفاق ها میان و میرن...! از همش مهم تر خبر آزاد شدن من از هفت دولته! که همون امتحانات باشه. این ماه هم ماه منه. بهمن. کلا چیزای خوب  دست به دست هم دادن که؟!؟ روز ها زیبا و زیباتر بشه. به امید.......... .