من از بینوایی نیم روی زرد
غم بینوایان رخم زرد کرد
وقتی قراره چیزی و بنویسی. نمیدونم چرا حتی کلمه ها هم فرار میکنن. مثل این میمونه که از یه نفر دوری و با خودت فکر میکنی اگه دیدیش فقط و فقط واسش حرف میزنی. اما وقتی میبینیش همه اون حرفایی که آماده کرده بودی میپره و میره. منم الان همین جوری شدم. همش پرید...!
حالا فقط نرگسی ها حال مرا می فهمند...
شایدم تجربه خوبی نداریم. شاید یه وقتی واسه گفتن انگیزه داشتیم و حالا هیچی!
ما زیاران چشم یاری داشتیم...
من فکر میکنم این دلیلشه. بهش میگن خراب شدن دیوار بلند آرزوهات. این که فکر کنی کسی یارته و نا یار از آب در بیاد. بازم به قول شاعر:
عاقبت همچون مترسک بازتنها میشویم
پیش زاغ و مرغکان دشت رسوا می شویم
۳ نظر:
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.....
کلمه ها هم مثل آدما می مونن، هیچ وقت سر جاشون نیستن، هیچ وقت کنار اونی که باید بیان نمی ان.......
بعضی وقتا تنهایی چیز خوبیه!!!
ولی تنهایی بعضیییییییی موقع ها خوبه!
فقط بعضی وقتها.........!!
ارسال یک نظر