دیشب به دلیل وجود مهمان عزیز تر از جانی و تعارفات معمول. مخصوصا نوع شیرازیش ( تعارفات آب حمومی ) بنده حقیر اطاقمو به مهمان سو گلیم تعارف زده و با اصرار های از دل و جان مادرم ِ از سوی ایشان مقبول افتاد. و بنده بی خبر ِ وقتی که تمام فیلم ها و سریال های مرسوم را تماشا کرده و به بیرون آمدم دیدم از آن اطاق و تخت نازنین فقط یه بالشت نصیب بنده شده که اونم با حالتی نزار از اطاقم بیرون افتاده بود.
خلاصه ِ داستان کوتاه کنم! بنده به دلیل عزیمت از آن نازنین مکان مانوس به خواب شیرین نمیرفتم. چشمتان روز بد نبیند. بیداری بود و بیداری تا پاسی از شب. از همه مهمتر لپ تاپ عزیز و یار ساعات تنهایی من نیز در آن اطاق بود.
بهتر است دیگر من نگوییم که تا صبح چه به بنده حقیر گذشت.
اینم قصه تلخ عادت..........!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه ِ داستان کوتاه کنم! بنده به دلیل عزیمت از آن نازنین مکان مانوس به خواب شیرین نمیرفتم. چشمتان روز بد نبیند. بیداری بود و بیداری تا پاسی از شب. از همه مهمتر لپ تاپ عزیز و یار ساعات تنهایی من نیز در آن اطاق بود.
بهتر است دیگر من نگوییم که تا صبح چه به بنده حقیر گذشت.
اینم قصه تلخ عادت..........!!!!!!!!!!!!!!!!
۲ نظر:
باز خوبه بالشت و بهتون دادن!....
من جای شما بودم موبایلمو زیر تختی جایی قایم می کردم تا طرف میومد بخوابه زنگ می زدم !قطع می کردم ،تا حساب دستش بیاد....
جدای از شوخی! واقعا عزیز بود...!
این ضعف ما آدماست که اینجوری وابسته میشیم.
ارسال یک نظر